
خداحافظ گل همواره در یادم خداحافظ خداحافظ سکوت خسته ی باران خداحافظ
تقدیم به عاشقی که رسم عاشقی رابلدنبود
دیشب وقتی هوابه شدت سردبود
عکس ات را در دستم نگاه می کردم
وقتی گلهایی که داده بودی را بوییدم
چشمانم پر از اشک شد
وقتی که اشک ازچشمانم سرازیرمی شد
آهنگ جدایی را گوش می دادم.
نتوانستم قلم را در دست بگیرم
زمانی که می خواستم نامه خداحافظی را بنویسم...
نمی دانم ازکجاشروع کنم.ازچه حرف بزنم.ازدلی که شکست بگویم یاازعزیزی که نگاهش رابه دیگری فروخت.امشب حس دیگری دارم.احساس می کنم دارم برای کسی می نویسم که دیگر برایم آشنانیست.
چه روزها و شبهایی را که با یادش سپری کردم
مونس و یاور تنهایی هایش شدم
برای آن می نویسم که روزی دلش مهربان بود
مي نوسيم تا بداند دل شكستن هنر نيست
نه ديگر نگاهم را برايش هديه مي كنم
و نه ديگر دم از فاصله ها مي زنم
مي نويسم شايد نامهرباني هايش را باورکند
برای آن می نویسم که معنای انتظار را ندانست.
خيلی حرف شنيدم ، خيلی صبر کردم خيلی تحمّل کردم امّا قلب شيشه ايمو آنقدر تَرَک روش انداختی که آخرش هم شکست. فراموشت نمی کنم ... امّا ديگه دوستت ندارم و بدون ديگه هيچوقت هيشکی پيدا نميشه که مثل من و قدر من دوستت داشته باشه.
رفتی ...
بی نگاهی حتی...
بی خدا حافظی...
اما بدان
من
تو را
نبخشیدم
هرگز و هیچوقت...
***
امابعضی وقتااونقده سریع اتفاق می افته که خودتم نمی فهمی؟
يه روزی انقدر دوسش داری كه حاضری به خاطرش از همه چيزت بگذري...از غرورت...ازخوشيات...حتی از زندگيت...حاضری برای اينكه او راحت باشه...شاد باشه......ناراحت نشه...غصه نخوره...هر كاری بكني....خودت عذاب بكشی ولی گريه شو نبيني...حاضری هر كاری كنی تا فقط يه لحظه بهت نگاه كنه و با اون چشمايی كه ازش شيطنت و مهربونی مي باره صدات كنه...
وای كه چه روزايی گذشت كه به خاطرش غصه خوردي...گريه كردي...از نامهربونيهاش...بی وفايی هاش...غرور بيجاش...دلت شكست ولی به روی خودت نياوردي...هر چقدر او نامهربونی كرد تو مهربونی كردي....هر قدر ناز كرد نازشو كشيدي...به خودت می گفتی وقتی از محبت و صداقتم مطمئن بشه همه چيز خوب ميشه...
چه روزايی كه به اميد ديدنش گذروندي...و چه شبايی كه از غصه ی دوريش تا خود صبح بی صدا اشك ريختي..
.ولی راستش هر آدمی يه ظرفيتی داره...وقتی از حدش بگذره ديگه محبت كردنم بی معنی ميشه....
گاهی وقتا انقدر به يكی خوبی می كنی كه ديگه فكر می كنه اين مهربونيا وظيفته...اونوقته كه يه چيزی ته دلت می شكنه...انقدر جواب مهربونياتو با نامهربونی ميده...انقدر در جواب لبخندت اخم می كنه ...و انقدر احساس و فكر و قلبتو به بازی می گيره.......كه....كه كم كم حس تو عوض ميشه...دوباره غرورت واست مهم ميشه....ديگه حاضر نيستی به خاطرش غرورتو خرد كني....ديگه از ديدن اشكاش كلافه نميشي....ديگه با نگاه كردن به چشاش دلت هری نمی ريزه پايين...ديگه نازشو نمی كشي....
آره....ديگه ديدنش واست رويا نيست...ديگه از تماس دستاش و حس حرارت بدنش احساس خوبی نداري....ديگه از دوريش غصه نمی خوري...حالا می فهمی كه چقدر از لحظه ها و روزاتو به خاطرش حروم كردي...و حسرت ميخوري....چون...چون....ديگه دوسش نداري.......
آره،ایناحرفای دل منه.دلی که هزاربارازدست توشکست امایه بارم صداش درنیومد.
باغصه تمامش می کنم فقط به خاطراینکه می دانم دیگرچیزی بین مانمانده است.
وقت رفتنت نبود،خداحافظ عشق من
دلت می شکنه یه روز،می دونی قدراشک من
سخته گفتنش ولی خداحافظ عشق من

گریه هم بامن دگرنامهربانی می کند
قلبم اماگریه هایش رانهانی می کند
اشک تنهامونس شبهای تارم بودوبس
اشک هم باغم دگراماتبانی می کند
بلبلی درزیرباران نگاهم لانه داشت
اینک اماجغدشومی نغمه خوانی می کند
باغ قلبم ازهجوم دردهاپاییزشد
غصه هم درآن به شادی باغبانی می کند

سلام به همه دوستای گلم
دلم واسه همتون یه ذره شده بود.نمی دانم،شایداگرشمانبودیددیگرهیچ وقت نمی نوشتم.
خوشحالم که می خواهم بنویسم آنهم چیزهایی که خودم گفته ام وتکراری نیست.
این درددل تنهای من است.دلی که فکرکنم دیگرداردمی میرد.
من فقط کمي تنهايي مي خواهم
کمي سکوت
دردمن شهرت نبود
سالهاست چيزي درمن گم شده
خودم نمي دانم چيست
نمي دانم آياهست ياکه نيست
هميشه مي خواهم برسم
هميشه مي خواهم بالابروم
مي خواهم دوست داشته باشم
بسوزم وبربادروم
توحالابگوچه کنم؟
ببين دوست من!
دردمن تکراراين واژه هانيست
دردم کاغذهارامي سوزاند
دردم رانپرس
نمي دانم چه مي خواهم
تانام«دوست داشتن»مي آيد
دلم مي لرزد
من خيلي زوددلم خالي مي شود
خيلي زوددوباره پرمي شود
خيلي زود،خيلي زودمي شود
هميشه فاصله اي هست
هميشه يک خلا
يک نياز
يک اضطراب منتظر
.........................
اگرصبح تاشب ماهواره چشمانم راتصاحب کند
شب تاسحر«چت»حواسم رااجاره کند
دل بهانه گيرم آرام خواهدشد؟
عشق،اماعشق
آه!هميشه تازه است
هرآه آن يک تولدجديد
هرحرفش يک برداشت ديگراست
من سرگردانم
اسيرحرمانم
بهانه گيرم
بهانه هايم ديگرکودکانه نيست
به عمق رنجهاي کهنه کار
به سماجت التماس بچه هاست
باورکن نمي خواهم چيزي بگويم
مي داني هيچ وقت چيزي نبودکه گفتني باشد
فقط دلم داردخالي مي شود
دستم مي تواندکاري نکند
امادلم راچه کنم!
دلي که هنوزجست وخيزدارد
دلي که هنوزکودک است
دلي که هميشه مسافراست
مي داني همه رامي شودمتقاعدکرد
جزدل
باهمه مي شودحرف زد
براي همه مي شوددليل آورد
حتي همه رامي شودفريب داد
جزدل
اي کاش دل من ساده بود
کاش سادگي عقل رااندکي داشت
کاش بعضي چيزهاراحس نمي کرد
کاش مثل عقل کم توقع بود
واين همه بلندپروازي نداشت
به من بگوچه کنم!
باچه زباني بااوحرف بزنم
ازکدام درواردشوم
اصلادري هست که به دل بازشود؟
يااوبايددرغربت بميرد
نکنددل من مرده
کسي ازاوخبري ندارد؟
چقدرامشب دلگيرم
چقدروسوسه ي نوشتن آزارم مي دهد
حالامي فهمم وسوسه چيست
وآدمهاچطورگرفتارمي شوند
اينهاراپيشترهم مي دانستم
کاش امشب چيزديگري مي فهميدم
کاش امشب نشاني ازدلم
آن دل تنهامي گرفتم.......
امشب چقدرباران مي آيد
چقدراندوه
چقدربهانه مي بارد
کاش کودک دلم آرام مي شد
کاش اتفاق تازه اي مي افتاد...............
شهلا.توسالارتموم قصه هایی

واین است سرانجام دوس داشتن.................................
کاش بودی تا دلم تنها نبود ... تا اسیر غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا نگاه خسته ام ... بی خبر از موج و از دریا نبود
کاش بودی تا دو دست عاشقم ... غافل از لمس گل مینا نبود
کاش بودی تا زمستان دلم ... اینچنین پر سوز و پر سرما نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی ... بعد تو این زندگی زیبا نبود
*********************************************************************

این گلم تقدیم به شهلاجونم که خیلی بی معرفته.
دلم واستون یه ذره شده بود.تواین مدتی که نبودم خیلی دلم گرفته بود
خوشحالم که دوباره اومدم پیشتون.امیدوارم هرجایی که هستیدوهرآرزویی که دارید
بهش برسید.روزشمارکنکورم که دیگه شروع شده.امیدوارم بتونم بانوشتن چیزایی که تودلمه
به عشقم ثابت کنم که چقددوسش دارم.
اگه من عزیزترینم واسه تو توهنوزیه آرزویی واسه من
شهلایکی یدونه
آبجی شیداباروني
آبجی نسترن(عشق اهوازی)
آبجی مریم
قالب هاي وبلاگ
ویرایش قالب: فرهاد